227عطرآگين مىساخت! از دلها نور متجلّى بود و نور به دلها باز مىگشت:
«لَبَّيك أَلّٰلهُمَّ لَبَّيك، لَبَّيكَ لاٰشَرِيكَ لَكَ لَبَّيك...»
گذار كاروان به «ابواء» افتاد؛ جايى كه به قولى ميعاد آمنه مادر گرامى سيدالمرسلين صلى الله عليه و آله (با مرگ) بود، آن روز كه پس از ديدار بنىنجّار در مدينه به مكه باز مىگشت و اين بانو، همسرش عبداللّٰه را - كه هنوز محمد صلى الله عليه و آله در شكم مادر بود - از دست داده بود و از آن پَس، تربيت محمد صلى الله عليه و آله را با عنايت الهى، تحت كفالتِ عبدالمطلب و سپس عمويش ابوطالب، عهدهدار گرديد و خود در اين باره چنين فرمود:
«أَدَّبَنِي رَبِّي فَأَحْسَنَ تَأْدِيبي...»
«آفريدگارم مرا تربيت كرد و چه نيكو تربيت كرد...»
سپس راه آن كاروان عظيم به «عسفان» افتاد و اين تنها پيامبر ما نبود كه گذارش به اين نقطه افتاده است، بلكه پيش از آن با نَفَسهاى پيامبرانى چون هود و صالح در طريق بيتاللّٰه الحرام و تشرّف به حج، خانۀ نخستين مردم، مُعطّر شده بود! فِيهِ آيٰاتٌ بَيِّنٰاتٌ مَقٰامُ إِبْرٰاهِيمَ ... خانهاى كه شاهد آيات روشن توحيد و مقام ابراهيم خليل بود كه در امتثال امر حق، لحظهاى درنگ نكرد و براى ذبح جگر گوشهاش اسماعيل كه نمونۀ بِرّ و تقوى و طهارت بود، مُصمّم گرديد و او را بر جبين، به خاك افكند و پيش از آنكه كارد بر گلوى فرزند بگذارد، بر قلب و جگر خود نهاد تا امر خدا را امتثال كند و به حكمت رؤيايى كه ديده بود رضا دهد و نداى: وَ نٰادَيْنٰاهُ أَنْ يٰا إِبْرٰاهِيمُ* قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيٰا إِنّٰا كَذٰلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ* إِنَّ هٰذٰا لَهُوَ الْبَلاٰءُ الْمُبِينُ* وَ فَدَيْنٰاهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ* وَ تَرَكْنٰا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ* سَلاٰمٌ عَلىٰ إِبْرٰاهِيمَ را شنيد و از اين امتحان سخت و ذبح فرزند، سربلند بيرون آمد و مستوجبِ سلام و ثناى الهى گرديد.
درحالىكه كاروان مبارك ره مىنورديد، از گفتن تلبيه دست كشيد آنگاه كه ديد سيد ما محمد صلى الله عليه و آله ديگر تلبيه نمىگويد؛ چرا كه به حرم رسيده بود و او و كاروان همراهش به «ذىطوىٰ» اتراق كردند و شب يكشنبه را كه چهارمين شب ذىحجه بود، بيتوته نمودند و نماز صبح را با پيامبر خواندند و براى ورود به حرم و حريم كبريايى و زيارت بيتاللّٰه،