212پيامبر خدا در مدينه (محمدبن مسلمه) را گماشت و علىبن ابىطالب عليه السلام را براى سرپرستى خاندانش برگزيد كه منافقان شايع كردند پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را دوست ندارد، به اين جهت على عليه السلام به پيامبر ملحق شد امّا پيامبر صلى الله عليه و آله او را بر گردانيد و بدو فرمود:
«آيا خشنود نيستى كه براى من همانند هارون براى موسى باشى، با اين فرق كه پيامبرى پس ازمن نيست»؛
«أفَلا ترضى أن تكون مِنّي بمنزلة هارون مِن موسى، إلاّ أنّه لَيس نَبِيّ بَعدي» 1
در آن هنگام پيامبر صلى الله عليه و آله درگير غزوۀ تبوك بود، كه امّكلثوم بيمار شد و در ماه رمضان همان سال (سال نهم هجرى) پيامبر از تبوك بازگشت. رفتار فاطمۀ زهرا پس از ولادت دختر كوچكش عجيب بود! روزى نمىگذشت كه فاطمه عليها السلام به ديدار خواهرش امّكلثوم نرود و نگران روزى بود كه صبح بدون او طلوع كند! بيمارى امّكلثوم شدت گرفت و بر همگان روشن بود كه با مرگ دست و پنجه نرم مىكند. همه دورِ بستر او را گرفته بودند و با آخرين نگاه، وى را بدرقه مىكردند كه امّكلثوم رخت از جهان بربست. او در خانۀ شوهرش عثمانبن عفان درگذشت و جسدش را براى دفن به تربت پاك بقيع در كنار خواهرش زينب بردند، مصطفى صلى الله عليه و آله بر جنازهاش نماز خواند و آنگاه در كنار قبرش نشست و علىبن ابىطالب ، فضلبن عباس و اسامةبن زيد، به درون قبر رفتند و جنازهاش را در لَحَد نهادند. خداى رحمت كند امّكلثوم را كه پيش از آنكه فاجعۀ مرگ پدر را ببيند بدرود زندگى گفت. زهرا عليها السلام با چشم اشكبار به خانه خود برگشت در حالىكه قلبش از درد فراق و سوز وداع اندوهگين بود! برگشت تا دو دختر خردسالش زينب و امّكلثوم را - كه نام خواهران گرامىاش را برخود داشتند - پرستارى كند.
مصطفى صلى الله عليه و آله رهسپار خانۀ دخترش فاطمۀ زهرا شد و نزديك او نشست و زينب را كه تازه به راه افتاده بود، بازى مىداد و امّكلثوم را صدا مىزد، گويا عزيز از دست رفتهاش را ياد مىكرد و آنگاه به خانۀ ماريه رفت تا از ديدار فرزندش ابراهيم بهرهگيرد و او را دعاى خير نمايد.