208از وى خواست انصار را جمع آورَد. سعد، رفت و انصار را فرا خواند و به محضر پيامبر آورد و گفت: اينك انصار آمادهاند.» پيامبر در ميان جمع انصار آمد و حمد و ثناى الهى گفت و آنگاه فرمود:
«اى گروه انصار، اين چه سخنى است كه از شما براى من نقل كردهاند؟ درباۀ من چه فكر مىكنيد...؟ آيا با آمدن من خداوند شما را از گمراهى به راه هدايت نياورد؟! از تهىدستى بىنياز نكرد؟ با ايجاد ألفت ميان دلهايتان از دشمنى نرهانيد؟».
آنها پاسخ دادند:
«چرا، خدا و پيامبر خدا را منّت و تَفَضُّلِ افزونترى است!»
فرمود: «اى گروهِ انصار آيا مرا پاسخ نمىدهيد؟»
گفتند: «يا رسولاللّٰه! چگونه پاسخ دهيم، منت و فضل از آن خدا و پيامبر اوست.» پيامبر صلى الله عليه و آله همچنان با آنها مدارا كرد تا آنجا كه فرمود:
«به خدا سوگند اگر مىخواستيد مىگفتيد - و درست هم مىگفتيد و تصديق گفتار شما مىشد - كه: نزد ما آمدى درحالىكه تو را تكذيب كردند و ما تو را تصديق كرديم.
بىياور بودى يارىات نموديم، آواره بودى، پناهت داديم. تهى دست بودى، تو را شريك دارايى خود ساختيم.
اى گروهِ انصار. آيا تصوّر مىكنيد كه من با برگِ سبزى از دنيا، قومى را دلخوش ساختم، اما شما را به اسلام آوردنتان رها كردم؟!
اى گروه انصار! آيا راضى نيستيد كه مردم، گوسفند و شتر بِبَرند، اما شما با رسولخدا صلى الله عليه و آله به خانههايتان برگرديد؟
سوگند به آنكه جانم در دست قدرت اوست، اگر هجرت نبود، من هم مردى از انصار بودم، و اگر مردم به سويى بروند و انصار به سوى ديگر من به جرگۀ انصار مىپيوندم!
بار خدايا! انصار را رحمت كن و نيز فرزندان انصار و فرزندانِ فرزندانِ انصار را!.»
انصار با شنيدن اين سخنان گريستند و اشك بر چهرهها جارى ساختند و با ايمانِ هرچه تمامتر فرياد برآوردند: