200صحبت مىكردند تا پاسى از شب گذشت و حسن خوابش برد و آنها نيز خوابيدند و در انديشۀ بازگشت به امُّ القرىٰ، مَقرّ كعبۀ مُكَرَّمه و مهد كودكى و منزلگاه قريش بودند.
زهرا خوابيد و نزديكىهاى فجر بيدار شد و با رؤياى شيرينِ بازگشت به مكه، دل خوش بود! رشتههاى خاطرات در ذهنش در جَوَلان بودند. شايد از آن روز كه پدرش دعوت خود را بر مردم آشكار نمود و يا آن مراحل سخت كه بر او گذشت يا آنروز كه كودكى بود و دنبال پدرش دلسوزانه حركت مىكرد و مىترسيد كه او را آزارى برسد، ياد مىكرد. ياد آن روز كه پدرش او را ضربالمثل نموده و مىگفت:
«فاطمه جان! هرچه دوست دارى از من بخواه، اما من نمىتوانم به هيچ وجه تو را از خدا بى نياز گردانم».
ياد مىآورد چهرۀ مادرش، آن همسر باوفا و مهربان پيامبر را كه در حمايت پدرش مىكوشيد. ياد مىكرد آن محاصرۀ كُشنده را، در شعب ابىطالب و ياد مىآورد كه به رغم همۀ محنتها، خدا هميشه با آنها بوده است! ياد مىكرد آن روز دشوار را كه ابوطالب از جهان ديده فرو بست. ياد مىكرد مرگ مادر گرانقدر خود را و غم و اندوههايى كه با مرگِ ابوطالب بر پدرش هجوم آورد و همچنين ياد مىكرد حوادث هجرت را؛ يعنى آن لحظههايى را كه كافر مجرم «حُوَيرث بن نُقَيذ» شترِ سوارىِ او و خواهرش را رم داد و آنها را نقش بر زمين كرد و مجرم كافر ديگر هبار بن اسود را كه با خواهرش زينب چه كرد تا كودك خود را در بيابان سقط كرد و به ياد مىآورد اسلام آوردن جمعى از شجاعان قريش را؛ كه در اين حال رشتۀ خيالاتش را صوت اذان نماز صبح بلال از هم گُسيخت.
سپاه عظيم مسلمانان متشكل از ده هزار تن، به سوى مكه و بيتاللّٰه الحرام رهسپار شد. فاطمه مىديد كه ايّام، مسير طبيعى خود را مىپيمايد، پدرش روزى از وطن خود مخفيانه هجرت كرد و امروز به رَغم مخالفانش سر افراز و با عزت و كرامت بدانجا برمىگردد! تنها همين آمادگى براى بازگشت به مكه از عوامل شاد كنندهاى بود كه در جان و قلب زهرا عليها السلام عكسالعمل آن مىپيچيد، تا كفۀ ميزان متعادل شود و محروميت و رنج به عزّت و كرامت مبدّل گردد! و كفّارِ مكه را ذليل و سرافكنده سازد و بلدِ امين، كه از آن