195خانهاش برگشت؛ خانهاى كه تا ديروز بهشت محبّت بود و امروز با رحلت زينب كانون خاطراتِ تلخ و غصّهها شده است. آنچه اين اندوه و مصيبت را تخفيف مىداد، دو يادگار مادرشان (على و امامه) بودند كه ادامۀ زندگى آن محبوب عزيز بودند. امامه تصويرى زنده بود، كه زينبِ سفر كرده را در پيش چشمش مُجسّم مىكرد و ديدارش مونس تنهايى پدر و لبخندش مرهم زخمهاى دلريش او بود و تا حدودى غربت و وحشت را از خانه مىزدود!
بيش از هركس، خواهر كوچك زينب فاطمۀ زهرا عليها السلام ، در وداع خواهر مىگريست و قلبِ حساس و پر مهرش همۀ خاطرات گذشته را يكباره مجسّم مىكرد، خاطرات مادر گرانقدرش خديجه و خواهرِ مرحومهاش رقيّه را. بىقرارى فاطمه در فراق خواهرِ بزرگ خود به وصف نمىآمد! او در مصيبت خواهر مىگريست و از مادر و دوست و رفيق خود ياد مىكرد. روزهاى خوش و آرامى را كه او در مكّه كودكى بود و آسوده خاطر در جمع خانواده مىزيست. گوييا در دل زهراى عزيز چيزى مىگذشت كه تبسّمى رقيق بر لبانش نقش مىبست! امّا اين چه بود كه تا حدودى مايۀ دلگرمى وى مىشد؟ شايد وجود دختر كوچكش زينب بود - كه نام خواهر فقيدش زينب كبرى را با خود همراه داشت و تولدش خاطرۀ آن خواهر گرامى را زنده مىكرد - كه از تكرار نام دوست داشتنىاش خسته نمىشد. زهرا با خود مىگفت: چرا پدرم نوزادم را زينب ناميد؟ آيا احساس مىكرد كه اجَلِ خواهرم رسيده! و دوست مىداشت براى او همنامى باشد كه پيش روى ما راه برود؟ خدا ياورت باشد، پدر جان و خدا به همراهت اى خواهر سفر كرده!
حوادث به سرعت ره مىپيمود؛ از جملۀ اين حوادث اين بود كه: قريش صلح حديبيه را نقض كردند. برخى از سران قريش به پشتيبانى «بنى بكر» بر ضد «خزاعه» - كه همپيمان رسولاللّٰه در صلح حديبيه بودند - برخاستند. بنىبكر، به جهت پيمان و معاهدهاى كه با قريش داشتند، خود را از دشمن در امان مىدانستند و با آنها مىجنگيدند تا آنان را به حرم راندند. قبيلۀ خزاعه كه حدود بيست تن كشته داده بودند، به خانۀ «بديل بن ورقاء خزاعى» در آمدند و قريش كه در اين واقعۀ خونين سهيم بودند، به خانههاى خود رفتند و تصور مىكردند كه شناخته نشدهاند و خبرِ اينها به پيامبر نمىرسد!