183دشمنان در يثرب تعريف كند. او مهلت خواست تا امانتهاى مردم را به آنها برگرداند و سپس از آن ماجرا سخن بگويد.
اما زينب، او نتوانست چيزى را كه در انديشه دارد پنهان كند، شتابان پيش زهرا عليها السلام آمد تا در اين باره باوى صحبت كند و آنچه را در چهره و گفتار ابوالعاص ديده و از صحنۀ اشكهايش مشاهده كرده بود، تعريف نمايد. فاطمه عليها السلام زينب را بشارت داد كه ميان او و اسلام فاصلۀ چندانى نيست، شايد خدا دعاى آنها را در روز ديدار خالهشان - هاله دختر خويلد - اجابت كرده باشد.
ابوالعاص، اموال مردم را به آنها داد، قريش گردن مىكشيدند تا ماجراى خود را با دشمنان در يثرب، بازگو كند. ابوالعاص، در نقطهاى كه همۀ مردم صدايش را بشنوند ايستاد و با آهنگ بلند گفت: «اى قبيلۀ قريش! آيا كسى هست كه مالى نزد من داشته باشد؟» آنها پاسخ دادند: «نه، خدايت پاداش نيك دهد، تو امانتدار كريمى هستى!» آنگاه نگاهى به آن جمع كرد و همه به او مىنگريستند تا از حوادث يثرب سخن بگويد. او با آرامش كامل و كلمات سنجيده گفت:
«اَنَا اشْهد ان لا الٰه الاّ اللّٰه وَ انَّ محمّداً رَسُول اللّٰه»
«من گواهى مىدهمكه جز خداى يگانه خدايى نيست و محمّد فرستادۀ خداست.»
و افزود: «به خدا، چيزى مانع از اسلام آوردن من نشد جز اينكه ترسيدم شما گمان بريد من خواستم اموال شما را بخورم و همينكه خدا آن اموال را به شما برگردانيد و از آن آسوده خاطر شدم، اسلام آوردن خود را ابراز كردم!» 1
گفتار ابوالعاص مردم را حيرت زده كرد. گويى صاعقهاى بر سر آنها فرو باريد. مانند چوب خشك آنها را رها كرد و شتابان رهسپار مدينه شد. قلب زينب احساس شادمانى مىكرد اما نمىدانست علّت آن چيست! پسر و دختر خود را نوازش مىكرد و نمىدانست اين شور و حال از كجاست؟ به خانۀ زهرا عليها السلام آمد شايد نزد او براى آن شادمانى ناگهانى تفسيرى بيابد. به محضِ اينكه زهرا عليها السلام زينب را ديد، حس كرد كه برق