184شادى در سيماى خواهرش مىدرخشد! علّت را جويا شد و گفت: «شايد ابوالعاص مسلمان شده و پيش تو آمده است؟» هنوز سخن زهرا به پايان نرسيده بود كه ابوالعاص وارد شده، به خانۀ زينب آمد! زينب به سوى او دويد تا از سبب آمدنش آگاه شود! در سيماى او جلوۀ اسلام را ديد كه در گذشته ديده نمىشد! آرى، خدا او را به اسلام هدايت كرده و اينبار مسلمان آمده است. ابوالعاص ديد كه شادمانى زينب از آنچه در قلبش مىگذرد سخن مىگويد و كمتر از شادمانى او نيست. با اين حال نوعى از اضطراب در دل داشت كه - آن را براى محبوب خويش كه انتظارش را مىكشيد - اظهار نمىكرد. پرسشى در دلِ ابىالعاص بود و آن اينكه آيا ممكن است زينب همسر او باشد؟! آخر اسلام ميان آن دو جدايى افكنده بود و اينك او مسلمان آمده است.
آيا اسلام اجازه مىدهد بار ديگر به همسرى وى درآيد؟! اين اضطراب ادامه داشت اما از كسانىكه پيش از او مسلمان شده بودند شنيده بود كه اسلام گذشته را جبران مىكند؛
(الإسْلاٰمُ يَجُبُّ مٰا قَبْلَه) آيا اسلام آن جدايى را كه ميان او و همسرش افتاده بود از ميان بر مىدارد؟ يا اينكه اسلام فقط آثار شرك را مىبرد؟! و يكباره گفت: «نه، اسلام به عقيده من تجزيه بردار نيست بلكه هر آنچه را در گذشته بوده محو مىكند.» و آرامش دل يافت و راهى مسجد نبوى شد، به مسجد درآمد و با پيامبر مصافحه كرد و اسلام خود را اعلام داشت. مسلمانان فرياد شادى برآوردند و تكبير گفتند و چون بيعت او را با پيامبر ديدند، اطرافش را گرفتند و تبريك وتهنيت گفتند و نويد خير دادند! به رغم شادى مسلمانان، ذهن او همچنان درگير اضطراب بود. آيا مصطفى صلى الله عليه و آله زينب را از اين پس به او برمىگرداند؟! ابوالعاص بيش از اين، خود را درگير وسوسهها نكرد و با شجاعت حرف دل خود را با پيامبر صلى الله عليه و آله در ميان گذاشت! مصطفى صلى الله عليه و آله براى او دعاى خير كرد و سپس برخاست و با يكديگر به خانه رفتند. زينب ديد در چهرۀ ابوالعاص - به رغم شادمانىاش - همچنان اثر ناراحتى ديده مىشود و در ذهن او نيز فكرِ ابوالعاص خلجان مىكرد، بهويژه آنكه نظير اين حادثه براى كسى قبلاً رُخ نداده بود؛ با اينحال قلب شادمان وى به او مىگفت كه اين جمع پريشان به زودى سامان خواهد گرفت! پيامبر به خانه برگشت و آنگاه همراه با داماد خود رهسپار خانۀ دخترش زينب شدند! و دو يار (زينب