176و گفت: «دخترم با اين، زيور بگير.»
فاطمۀ زهرا به همراه خالۀ خود، (هاله) به دنيايى از خاطرهها رهسپار شد! زينب نيز از خالهاش بخوبى استقبال كرد و از حال فرزندش، ابىالعاص جويا شد. هاله مىدانست كه در دل دخترِ خواهرش، نسبت به فرزندش ابىالعاص چه مىگذرد؟! و مىدانست هرچند اسلام ميان آندو جدايى افكنده امّا زينب شوهرش را دوست دارد و براى او احترام قائل است!
زينب و فاطمۀ زهرا عليها السلام آرزو مىكردند كه پسر خالۀ آنها اسلام اختيار كند؛ زيرا او يكى از قريش بود كه به حسن خُلق و جوانمردى و شهامت اشتهار داشت. زهرا خالۀ خود هاله را نزد خواهرش زينب، تنها گذاشت و به خانه برگشت تا از شوهر خود استقبال كند و براى او غذايى آماده سازد. با شادمانى رهسپار خانه شد و شايد با خود فكر مىكرد چه خوشبختى بهتر از اين مىخواهم؟! آيا كافى نيست كه دختر سرور تمام بشريّت باشم؛ دختر خاتمالمرسلين، محمد صلى الله عليه و آله و يكى از بانوان بزرگ عالم در قيامت!
شب شد و علىبن ابيطالب و فاطمه زهرا و عثمانبن عفان و همسرش امّكلثوم، در خانۀ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله گِرد آمدند و در انتظار زينب بودند كه با خالهاش هاله، بيايد. همينكه هاله وارد شد، پيامبر با وجد و سرور وى را خوش آمد گفت! عايشه را حسادت گرفت كه پيامبر از همسر فقيدش خديجه به اين حالت ياد مىكند و به خواهرش هاله خوش آمد مىگويد!
عايشه خود از اين ماجرا چنين حكايت مىكندكه:
«هاله از رسولاللّٰه اذن ورود خواست. گويا پيامبر صلى الله عليه و آله به ياد خديجه افتاده بود كه به هاله آنچنان با خوشحالى خوش آمد مىگفت و فرمود: «خدايا! هاله!» من (عايشه) به غيرت آمده، گفتم: «هنوز پيرزنى از پير زنان قريش را كه دندانهايش ريخته بود و از دنيا رفته است، ياد مىكنى! حال آنكه خدا بهتر از او را به تو داده است! پيامبر با شنيدن سخنانِ من به خشم آمد و گفت: «نه، به خدا، خداوند بهتر از او را به من نداده است! او زمانى به من ايمان آورد كه مردم كافر بودند و در دورانى تصديقم كرد كه مردم تكذيب مىكردند و زمانى با مال خود مرا يارى رسانيد كه مردم مرا محروم ساخته بودند و خداى عزّ و