144پياپى و پرمشقت به خصوص در حال دستاس كردن ديد، به فاطمه گفت: «از بس تحمّل كردم سينهام به تنگ آمد، خدا اسيرانى عطا كرده، برو و يكى از آنها را تقاضا كن كه در كارِ خانه خدمت كند.» زهرا در حالىكه با زحمت و رنج دستاس مىكرد گفت: «ان شاءاللّٰه چنين كنم!»
ساعتى استراحت كرد و نيرو گرفت و برخاست. چادر بر سر كرد و با گامهايى خسته و آهسته راهىِ خانۀ پدر شد، همينكه چشم رسول خدا به دخترش افتاد، شگفت زده گفت: «دخترم! تو را چه مىشود؟» پاسخ داد: «آمدم سلامى عرض كنم.» و حيا مانع شد كه از حاجت خود سخن بگويد و برگشت تا با شوهر بگويد: بر او گران آمد كه از پدر چيزى بخواهد! على برخاست و با همراهى زهرا خدمت پيامبر رسيدند تا خواستۀ زهرا را مطرح كنند، امّا فاطمه از حيا سر به زير افكنده و ديده از شرم فرو نهاده بود.
على عليه السلام گفت: «كنيزى مىخواهيم كه فاطمه را در كار زندگى كمك كند.»
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «نه به خدا، به شما نمىدهم در حالىكه اهل صفّه گرسنهاند و چيزى ندارم به آنها بدهم. آن كنيز را مىفروشم و پولش را خرج آنها مىكنم.»
على و زهرا عليهما السلام برگشتند و اظهار امتنان مىكردند كه قلبِ پدرِ مهربان مشكلِ آنها را لمس كرده است.
در اين مورد به دو نكته مهم دقّت كنيم:
1- زهرا عليها السلام علىرغم اينكه دختر پيغمبر صلى الله عليه و آله و عزيزترين دختران او بود، امّا خود مىدانست كه چنين خواستهاى دشوار است. بنابراين مردّد بود و با حجب و شرم سخن مىگفت؛ زيرا اموالِ مسلمانان، كه خدا بر آنان تَفَضُّل كرده، بايد به مستمندان مسلمان و آنانكه بىبضاعت و محتاجترند برسد و آنان تَقَدُّم دارند. شايد او پيش خود يا هنگامى كه به خانه پدر رفت و نيازمندان را ديد، مشقتهاى زندگىاش براى او قابل تحمّل مىنمود.
و از سويى توصيۀ همسرش را پاسخ داد و از رفتن نزد پدر امتناع نكرد؛ زيرا مىدانست فرمانبردارى شوهر واجب است، مادام كه به گناهى فرمان ندهد.
2- رسول خدا صلى الله عليه و آله پيام آور عدل و رحمت براى همۀ جهانيان بهويژه مسلمانان