120مىزدايد! - در حالى كه بارى از شير بر دوش داشت - و على عليه السلام اين شعر را مىخواند:
لا يستوى من يعمر المساجدا يدأب فيه قائماً و قاعداً ومن يرى عن الغبار حائدا «كسى را كه به آبادى مساجد مىكوشد، و در حال قيام و قعود است، نتوان به كسى مانند كرد كه از گرد و غبار مىگريزد!»
عمّار اين رَجز را شنيد و تكرار مىكرد تا آنكه ساختمان مسجد به اتمام رسيد. خانۀ پيامبر را چند حجرۀ ساده تشكيل مىداد كه به مسجد نبوى گشوده مىشدند. برخى از سنگ و برخى از چوب و گِل و سقف همه از چوبِ خرما بود.
دربارۀ ارتفاع خانه، نوادۀ پيامبر حسنبن على عليهما السلام ، نورديدۀ زهرا عليها السلام مىگويد: «من داخل خانۀ پيامبر مىشدم، نوجوانى بودم ولى دستم به سقف مىرسيد.»
در صحيح بخارى آمده است كه درِ خانۀ آن حضرت حلقه نداشت و با دست در را مىگرفتند و باز و بسته مىكردند. اثاثيۀ اين خانه آنقدر ساده بود كه كمتر خانهاى در مدينه به آن سادگى وجود داشت! تخت از چوب خرما بود كه با ليف خرما بسته مىشد.
فاطمه دختر محمّد صلى الله عليه و آله از مكه به سوى اين منزل نو و بسيار ساده مىآيد تا پدر را در عزّتمندترين جايگاه ببيند و مهاجران را بنگرد كه در جايى امن مأوىٰ گزيدهاند و پيامبر ميان مهاجران و انصار پيوند برادرى برقرار ساخته تا بدينوسيله وحشت غربتشان را جبران كند و همه يار و مددكار يكديگر باشند.
در اين حال فاطمه به هجده سالگى 1 رسيد و گرايشى به ازدواج نداشت، مىخواست در خدمت پدر مهربان باشد و پدر را مادرى كند (امّ ابيها)، اما با گذشت ايّام حكمتِ ازدواج را دريافت و با فطرتِ خود احساس كرد كه اين يك امر طبيعى است و هر دخترى بايد ازدواج كند كه نظام حيات به اين امر وابسته است.