102فاطمه گفت: «مادر! بر تو باكى نيست».
خديجه گفت: «آرى دخترم، به خدا سوگند باكى بر من نيست. هيچ بانويى از قريش مانند من از نعمت الهى بهره ونصيب نداشت، بلكه در اين دنيا زنى چون من عزّت نيافت، از اين دنيا براى من همين بس كه همسر رسولخدا باشم و از آخرت هم اين بس كه من نخستين زن با ايمان شمرده شوم». اين بگفت و اشك از ديدگان فروريخت و در حالى كه به خدا توجّه داشت، چنين گفت: «بار خدايا! ثناى تو نتوانم گفت، بار خدايا! از ديدار تو روگردان نيستم، اما دوست دارم بيش از گذشته جهاد كنم تا شايستۀ نعمتهاى تو باشم».
فاطمۀ زهرا، سكوت كرد واُمّكلثوم نيز ساكت شد، گويى همۀ جهان در سكوت فرو رفت وشب گوشهايش را تيز كرده بود تا اين نجواى پرسوز و گداز را بشنود! اما جز نفسهاى امّالمؤمنين - آن مجاهد صابر - و ضربات قلب دخترانش كه براى خير و صحت و عافيت مادر دعا مىكردند، چيزى نشنيد. در گشوده شد و سكوت را شكست.
مصطفى صلى الله عليه و آله داخل شد و با ديدار آن حضرت جان تازهاى در بدن دردمند خديجه، (كه سخت بيمار بود) دميده شد. فاطمه و امّكلثوم، همراه با مادرشان، گوش فرادادند تا بشنوند، پيامبر صلى الله عليه و آله چه خبر تازهاى با خود دارد. آنها چنين احساس كردند كه ظلمت شب، رفته رفته رو به فروپاشى است، گويى فضايى براى تابش نور (حق) در سپيدهاى نو، فراهم مىگردد! و آنگاه ابوطالب وارد شد، تا اوضاع مكّه را به اطلاع رسانَد.
خداوند به دل مشركان انداخت كه آن صحيفۀ ظالمانه (پيمان مشركان عليه پيامبر و مسلمانان كه در كعبه آويختند) را - كه براى تهيه وتصويب آن تمام توان خود را بكار گرفته بودند - نقض كنند! هشامبنعمرو شبانه نزد زهيربنابىأميّه رفت و گفت:
«اى زهير، آيا اين خوشايند است كه تو غذا بخورى، لباس بر تن كنى و با همسرت بسر برى، در حالىكه مىدانى بر دايىهاى تو چه مىگذرد؟! به خدا قسم اگر دايىهاى ابوالحكم پسر هشام اين موقعيت را داشتند و تو از او مىخواستى كه رفتارى اينچنين با دايىهايش داشته باشد، هرگز به تو پاسخ مثبت نمىداد.»
زهير اين سخنان را شنيد و كمى فكر كرد و پرسيد: