99
قوم جُرهُم
پرندگان در فضاى آن سرزمين كه چشمۀ زمزم از زيرپاى اسماعيل جوشيده بود، به پرواز آمدند و دستهدسته در اطراف آن چاه آمدوشد كردند، اگرچه هنوز خبر آن چشمه به اطراف نرسيده بود، ولى با وجود اين، رونق و جان تازهاى در آن مكان پديد آمده بود تا آنگاه كه طايفۀ «جرهم» كه در پايين مكه مسكن گزيده بودند، پرندهاى را در گردش و پرواز يافتند، پس گفتند بىگمان اين پرنده برگرد چشمۀ آبى پرواز مىكند؛ ولى ما كه مىدانيم در اين صحراى سوزان آبى وجود ندارد، سپس نمايندهاى به آنجا فرستادند تا چشمۀ آب را بيافت و با بشارت به سوى ايشان شتافت؛ قوم جرهم خرّم و مسرور به اطراف آن چشمه آمدند. آنان چون مادر اسماعيل را در كنار چشمه يافتند از او اذن مجاورت خواستند هاجر ايشان را اجازه داد كه به عنوان ميهمانى در آنجا با اعزاز و اكرام بمانند ولى قصد غصب مكان و تجاوز و عدوان نكنند. قوم بر رأى و حكمش راضى شدند و به آنجا كوچ كردند و در كنار آن رحل اقامت افكندند و سراپردههاى بسيار در آن سرزمين برپا شد و آن صحراى خشك رو به آبادى نهاد.
اسماعيل همچنان رشد و نمو مىكرد و قامتش افراخته و عضلاتش پيچيده مىشد و نام و آوازهاش به اطراف منتشر مىگشت. او با قوم جرهم معاشرت كرد تا زبانشان را بياموخت. 1