127
و آنان كه چون كار زشتى كنند و يا برخود ستم روا دارند، خدا را به ياد مىآورند و براى گناهانشان آمرزش مىخواهند و چه كسى جز خدا گناهان را مىآمرزد؟ و بر آنچه مرتكب شدهاند، با آنكه مىدانند (كه گناه است) پافشارى نمىكنند. آنان، پاداششان آمرزشى از جانب پروردگارشان و بوستانهايى است كه از زير (درختان) آن جويبارها روان است. جاودانه در آن بمانند و پاداش اهل عمل چه نيكوست.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله پس از نزول آيات از خانه خود خارج شد و در حالى كه با تبسم، آن آيات را زمزمه مىكرد، رو به يارانش فرمود: چه كسى مرا به محل آن جوان توبهكار راهنمايى مىكند؟ معاذ بن جبل چون از محل اقامت جوان آگاهى داشت، قدم پيش نهاد و همراه پيامبر روانه شد. همگى به سوى آن كوه رفتند و آن جوان را يافتند. در حالى كه دستانش را به گردن بسته و در ميان دو صخره ايستاده بود. صورتش از شدت تابش آفتاب سياه گشته و به دليل فزونى گريه، مژههايش افتاده بود. در همين حال ديدند چنين دعا مىكرد: خدايا! به نيكويى خلقم كردى و سيماى مرا زيبا آفريدى، ولى اى كاش مىدانستم كه با من چه خواهى كرد؟ آيا مرا در آتش خواهى سوزاند يا در جوار خود، منزل خواهى داد. خدايا! بسيار به من احسان كردى و مرا غرق نعمت خود ساختى... اى كاش مىدانستم كه سرانجامم چگونه است؟ آيا مرا به بهشت مىبرى يا به دوزخ مىكشانى؟ خدايا! گناهانم از آسمان و زمين و كرسى گسترده و عرش عظيم تو بزرگتر است؟ آيا مرا مىبخشايى يا در قيامت رسوايم مىسازى؟
جوان در حالى كه اين سخنان را تكرار مىكرد، مىگريست و خاك بر سر و روى خود مىريخت. در آن هنگام، پيامبر رحمت به او نزديك شد و دستان او را از گردنش گشود و خاكها را از صورتش پاك كرد و چنين گفت: بشارت! همانا كه رها شده خدا از دوزخ هستى!