182است كه مخصوص شيعيان است و امام جماعتش از علماى خوب است، امشب براى نماز آنجا برويم.
على: فكر خوبى است، اتفاقاً در ذهن من نيز بوده كه آنجا برويم ولى آنجا خانمها را راه نمىدهند، مادرت نمىتواند بيايد و برايش سخت است كه تنها به حرم برود.
حسن: با خود مامان مشورت مىكنيم، فكر مىكنم مشكلى نباشد.
نرگس: اتفاقاً مىخواستم بگويم اگر موافقيد امروز من با خانمهاى ديگر به بازار برويم، نصف ايام مدينه گذشته است و هيچ سوغاتى نخريدهايم، اصلاً يك بار هم بازار نرفتهايم، شما هم كه همه فكرتان شده زيارت و نماز و دعا، آخر وقتى را نيز براى بازار رفتن و تماشاكردن و سوغات خريدن باقى بگذاريد.
على: من فكر كردهام نصف روز براى بازار كافى است، هر وقت خواستى نصف روز كاملاً در اختيار شما هستم تا براى خريد بيرون برويم.
نرگس: نصف روز كم است به جايى نمىرسيم.
على: ما كه مقدارى سوغاتىها را در ايران خريديم، باز دوباره پس از برگشت نيز در ايران مىتوانيم بخريم، ولى زيارت و جاهاى ديدنى مدينه را كه در ايران نمىتوان ديد، نماز در مسجد پيامبر را در ايران نمىتوان خواند و... شما امروز مىتوانى همراه با خانمهاى كاروان مقدارى از بازارها را ببينى و فردا صبح نيز با هم به بازار برويم.
* به طرف نمازخانه شيعيان به راه افتاديم، حسن خود را آماده كرده بود، بستههاى پسته و شكلات همراه خود برداشته بود، به بچههايى رسيديم كه با هم بازى مىكردند، سلام كردند و گفتند «مَرْحَبَاً بالشيٖعَةِ» و