97پاشيده شده، تند بادهاى شديد صحرا را در برگرفته و خاشاك را به آسمان سپرده. خورشيد در پشت خاكهاى به سقف چسبيده پنهان شده است. آرى، صحرا در تاريكى فرو رفته...! زمين زير پايم مىلرزد. آه! اى خداى من، عرفات را چه شده؟ ...
و ثانيهاى ديگر، محشرى برپا شد. گويى قيامت جارى است.
آدميان از گور برخاسته، از بلنداى حضور خداوند هراسان و از كردۀ خويش پشيماناند. روىها سياه و بدنها عريان، موىها ژوليده، بوىها گنديده، هركس به سويى مىگريزد اما همۀ راهها بسته است! از چه چيز مىگريزيد؟! خندهاى مىكند و مىگويد: از خودم! ياد نگرفتهام كه خود را فراموش كنم؟ مىگويم: مگر چه شده؟ بر سر مىزند و همچنان كه از من مىگريزد، فرياد مىكند: مگر نمىدانى قيامت برپا شده است...؟! قيامت!... ليك من نمردهام. لحظهاى پيش در عرفات و اكنون در جايگاه عدل خداوند! باورم نمىشود، ليك من در محشرم! نمىدانم چه كنم؟ خويش را در كدامين قالب بگنجانم، در ميان ذهن پريشان و به ندامت دچارشدگان و يا در ميان نيكان و رستگاران! واى، خداى من! ديگر تاب ديدن ندارم و ياراى ادامه سخن. همه چيز به چرخش واداشته شده، انگار در نقطهاى ساختار اين جهان فرو كشيده مىشود و من چون بسيارى به درون كشيده مىشوم، ديگر نمىتوانم...
چشم مىگشايم، هنوز در صحراى عرفات جا ماندهام. گويى مدهوش برزمين گرم اين بيابان رها شده بودم. هنوز نمىتوانم باور