96آن غنيمت است. اينجا تنها واژهاى كه بر زبان جارى است، تشنگى است، ليك من تشنه نيستم، پس چرا مىگويند تشنگى؟ اينجا از چه چيز سيراب خواهى گشت؟ ديگر سرابى طنازى نمىكند و شنهاى روان بر پشتۀ كوير بازى، سكوتى دل انگيز برثانيههاى آن حكمفرماست. هر كسى در گوشهاى خزيده و ذكرى بر زبان دارد.
نجوايى زيبا تك تك درزهاى زمان را پوشانده است. اينجا همه در خود گرفتارند و با يك وجود سخن مىگويند؛ ايزد و پروردگار جهان. اسطورهاى ساختهاند. تاريخ را ورق مىزنم و گذشتۀ اين ديار را مىنگرم... مىگويند: عرفات سرزمينى است كه آدم و حوّا يكديگر را در اين وادى شناختند و در كنار يكديگر ساختارهاى بشرى را پىريزى ساختند، ليك تمام بزرگى نام اين ديار نهفته در يك آشنايى است و چند گام زمان ايستادن براى همين جملۀ مانده در تاريخ است كه اگر چنين است، آمدن سيل آدميان كارى بيهوده مىنمايد. ورقى ديگر مىزنم. مىگويد: جبرئيل در اين مكان حج را به ابراهيم آموخت و او را از سوى خداوند به آهنگ حج فرمان داد، ليكن هنوز بلنداى نام عرفات برايم پنهان مانده است. تاريخ را در گوشهاى رها مىكنم و برشيدايى گام مىنهم. از مرز عقل مىگذرم و در جنون غوطه مىخورم. به خويش باز مىگردم. نگاهى به وسعت بيابان مىاندازم. حسى ملايم و آرام در وجودم مىجوشد و مرا در اختيار خويش برده و به يكباره فوران مىكند. جهان گويى بهم ريخته، آسمان را به زمين دوختهاند. كوهها از واهمه، از هم