91باور كنى؟! از خدا بريدهاى، گمان مىكنى او تو را فراموش كرده و به كارهاى ديگر پرداخته است! به كجا مىروى؟
آرى، شايد پاى آن خانۀ فرسوده سايهاى باشد تا كمى بياسايى و اين رنج و نااميدى را به پستو برانى، ليك مگر مىشود؟! هفت بار ميان دو كوه و هفت سراب بريك نقطه؟! چرا؟ بارقههاى انديشه هم تو را يار نمىشوند. دلت مىخواهد فرياد كنى و همۀ باورهاى خويش را به سخره بگيرى...! پشت به ديوار خانه و پاى دراز كرده، در خود فرو رفتهاى. افكار پاره پاره، تو را لحظهاى رها نمىكند، آخر اين همه راه براى چه؟ اى كاش دراين وادى گام نمىنهادى. اما تو، گوش به فرمان بودهاى. برخويشتن نهيب زن، مگذار نااميدى تو را فرا گيرد، كه تو برگزيدهاى و اين مقام را به افكار بيهوده و پوشالى مفروش، حتى اگر در همين باديه هلاك شوى...!
آه، خداى من! اينجا چه خبر است؟ به آنسوى پاهاى خويش نظر بينداز، آب جارى است! باور كن سراب نيست. چشمهاى است جارى در پهناى كوير...!
لبخندى رضايت بخش بر لبانت جارى است. صداى آهنگين گامهاى آب تو را شيداى خود ساخته است و نااميدى و پوچگرايى از درونت رنگ باخته. اكنون است كه در مىيابى آنچه نوشيدى چيزى جز آب معرفت و شناخت الهى نبوده و تو اى رميده در اين كوير، در پىِ چشمۀ آگاهى بودهاى و تشنگىات در پاى همين جا نهفته بوده است، ايمان بياور به حضور خداوند، همو كه در نااميدى