85اما نمىدانند چرا بايد رفت و يا چون اندكى كه بر خلاف جريان آب شنا مىكنند، چون مقصد خويش را مىدانند و انتهاى مسير برايشان دلانگيز است نه هراسانگيز.
بايد رفت و اين باديه را پشت سر گذاشت، ليك چگونه؟! آيا مىخواهى تا پايان راه، ميان خويش گرفتار باشى و ذهن را از خردهگيرىهاى نفس پر سازى؟ بر بيراههها گام نهى و تشنگى بيهوده كشى؟ اعتقاد خويش به اعتراضهاى نفس بفروشى و فرمان خداى خويش برزمين نهى؟ كمى به گذشته باز گرد، تو همانى كه هفت بار از خود بيزارى جستهاى، بىخود شدن را آموختهاى، شيدايى را دريافتهاى. حال تو را چه شده است كه در فرمان ايزد يكتا شك نمودهاى ورگههاى نااميدى را در درون باز جستهاى.
مگر تو همان نيستى كه طواف به جاى آوردى و به شكرانۀ آن نمازگزاردى؟ آنجا خود را كنار گذاشتن و در امواج خروشان غرقه گشتن را به چشم ديدى؟ فهميدى كه در برابر عظمت خداوند پرى رها در آسمان بيش نيستى؟ كوچكى را حس كردى. مردم شدن را آموختى، ليك اكنون وادى ديگرى است و تو اى درمانده در افكار و اى تنيده در اوهام! اكنون تنها شدن را بياموز. تسليم شدن در برابر ارادۀ خداوند را تجربه كن و رفتن تنها بهخاطر رضايت او را باور كن! نيك بنگر رد پاى رهگذرى برپشت اين صحرا بر جاى مانده.
آن را خوب مىشناسى. كنار كعبه ديدهاى و بر آن دست كشيدهاى.
آرى، گامهاى ابراهيم چون راه بلدى در بيابان، تو را به مقصد