84سوزانده است. ديدگانت از هجمۀ خورشيد تنگ شدهاند و نگاهت از كمسويى بىرنگ، حركت شنهاى روان و گامهايى كه در آنان فرو مىرود، اكنون نيك زمانى است كه به خود بينديشى؛ به آنچه پيش فرستادهاى! شايد ديگر اميدى براى ماندن نباشد و پاهاى از رمق افتادهات ثانيهاى ديگر شكست را تجربه سازد.
آرى، به خويشتن خويش بنگر، به جنگ ميان نفس و عشق، زمزمههاى نافرمانى را مىشنوى؟ آخر به كدامين عقل پاى در اين وادى نهادهاى؟ واى چه رخدادى! نمىدانى چه كنى، ميان دو لشكر گير افتادهاى و اين تنها تو هستى اى فرزند آدم كه بايد تصميم بگيرى سركش شوى يا تسليم. سر در دامان خويش گيرى و به اميد قطره آبى راه را ادامه دهى و يا طغيان كنى و گيتى را به سخره...!
بايد رفت، امّا چگونه؟
تو، به فرمان خداى خويش گام در وادى سرگشتگى و آشفتگى نهادهاى. به اختيار خود آغاز كردهاى. مىدانستى كه جز نااميدى و سكوت، شكست و رخوت، شكوفهاى در اين بيابان نمىرويد. حال تو را چه شده است كه بر بازگشت اصرار مىورزى كه ديگر راهى جز رفتن ندارى.
آرى، بايد رفت، ليك چگونه رفتن مهم است. در اين درياى شناور تو كدامينى؟ همچون بسيارى كه گرفتار امواج به هر سويى پرتاب مىشوند و تن زخم برداشتۀ خويش را بر صخرهها مىكوبند،