80گام بر مىدارم به سوى نقطۀ آغازين، تن را زير سقف تنها مىگذارم و جان مىشوم. نيم نگاهى به سنگى سياه مىاندازم كه در كنارم جلوهگر است؛ حجرالأسود، جايگاه ابتدايى جنون، قدمى ديگر، بايد در سيل غرق و فنا شد. حجرالأسود، سنگ آسمانى، دست خدا بر زمين، پيمان نامۀ مخلوق و خالق، بايد دست بلند كنى، به او بنگرى و بر او سلام كنى، فرياد برآورى و از غير خدا بيزارى جويى كه اينجا وادى سرگشتگى است. همهمهاى است، گروهى كتاب بر دست گرفتهاند و دعايى زمزمه مىكنند و گروهى ديگر خواسته خويش بلند فرياد مىكنند ليك نمىدانم كسى آيا انديشه را به حضور فراخوانده براى پيدايش يك توفان!
درونم غوغايى است، چقدر بى خود بودن زيباست. رها شدن در توفان خانمان برانداز رؤيايى است. آشفتگى واژهاى برازندۀ اين دل بىتاب و خراب شده.
آرى، درونم فرياد است. خروش برخويشتن. لبانم تكانى نمىخورد و بارقههاى انديشهام آرام آرام زبانه مىكشد، ليك برونم در سكوت فرومانده...! هيچ نمىگويم و به پيش رويم چشم دوختهام؛ همه يكسان با يك پوشش، كفن. آه! چه زيباست در اين تكّه جا هيچكس را نشناسى تا شرم از دوستان... فرياد حنجره سوزت را وادار به سكوت مساز و گرههاى پيچ خوردۀ درونت به آسمان باز شود. اى كاش، آنان كه برگرد اين خانه مىچرخيدند،