78مىكند، ليك تو آموختهاى از افكار كوته بينانه رها شوى و آدمى را به رنگ و جايگاه دنيايى نسنجى! پس هاجر را كدامين واژه به چنين مقامى رسانده كه خانۀ او در پناه خانۀ خداست و تنها او و نه هيچكس ديگر. هاجر محصور در كوههاى خشك اين ديار، سرزمينى سوزان كه قطره آبى در آن بهگدايى ندهند. خويش را با كودكى شيرخوار در باديۀ بىكسى رها كرده، تنها براى انجام دستور خداوند. و آنگاه كه يك انسان، خويش را در وادى نااميدى، كه قدمى تا مرگ فاصله ندارد، به ياد خداوند و براى او وارد مىسازد آيا شايسته نيست كه پروردگار در كنار خويش جايش دهد؟!
آرى، هاجر، از خود گذشتن، توكل و تسليم را به كمال آموخته است و او يك طواف كنندۀ واقعى است.
و تو اى انسان! اى آميخته از لجن! برخيز و بر خود خروج كن! از تن بيرون آى و هاجروار به مكه در آى، همه چيز خويش را براى خدا قربانى كن و در ديار نا اميدىها، راه از او بازجوى تا شايد چون هاجر از اسارت قفس خود رها شوى و در كنار خانۀ خدا، منزل گزينى كه اين بهترين مكانى است كه آدمى مىتواند خويش را بازشناسد و از نيستى و فانى بودن به بقا و جاودانى راه يابد.
اكنون كه مردهاى، حيات را بازياب و راه دوباره جوى...! و تو اى زادۀ حوا، بندهاى اسارت از پاى دل بركن و بتهاى پروردۀ ذهنت را ابراهيموار بشكن و گام در اين وادى بنه، ديار سرگشتگى، فنا شدن و باقى ماندن در پناه لطف ايزدى. برخيز از خودت كه اين