74كن. تكههاى وجودىات زمزمه مىكنند، تو نيز بگو، «لَبَّيْك ، اللَّهُمَّ لَبَّيْك ، لَبَّيْكَ لاٰ شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْك، إِنَّ الْحَمْدَ وَ النِّعْمَةَ لَكَ وَ الْمُلْك، لاٰ شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْك» حال تو محرم شدهاى، از دنيا بريدهاى و براى خدا شدهاى. همرنگ ديگران شدهاى. به يك زبان سخن مىرانى؛ عشق! هان! اى لباس مرگ برتن كرده، بر خيز كه خداوند منتظر قدوم توست. تو او را فرياد كردهاى و او نيز تو را فراخوانده، به خانۀ خويش، كعبه! بايد گام بردارى در اين بيابان گمشدگى تا به منزل دوست رسى. شتابان آهنگ سفر كن كه نيكترين جايگاه را پيشروترين افراد خواهند گرفت...! كه هرچند دعوت شدهاى ليك مرتبه خويش را خود بايد بيابى!
عروج را از درون آغاز كنيم
هان! اى آميخته در سرگردانى، لباس احرام پوشيدهاى و دنيا را بر خويش حرام كردهاى! لذّت بردن، رفاه طلبى و تن آسايى را به پستوى انزوا بران كه دراين وادى چنين واژگانى معنايى نمىيابد؛ چراكه تو اكنون مردهاى بيش نيستى كه زندگى را در گذرى ديگر باز خواهى آموخت. پس برخيز كه كاروان آهنگ حج كرده است و اگر باز مانى، پيمودن راه بسيار دشوار خواهد بود.
درونم آشفتۀ حوادث شده است. هراس از قدمى ديگر كه ميهمان خدا شدن در حضور او ايستادن كارى بس طاقت فرسا و جان گير است و هر كس را لياقت شدن و وارستن نيست. پس بايد