70گوشهايم طنينانداز است. اكنون است كه در مىيابم حضرت رسول صلى الله عليه و آله چه نيك فرماندهاى است. بر روى خاك نشستهام و صحنۀ جنگ را مىنگرم و چون هميشه يك ديدهبانم بر تاريخ.
قدرت ايمان عرصه را بر مهاجمان تنگ ساخته و آنان را به عقب مىكشاند، ليك گويى پايان ماجرا چنين نيست. غنايم بر زمين ريخته و آدميانى كه در پى دنياطلبى سلاح بركمر آويختهاند و فراموش كردهاند كه دشمن زخم خورده را نبايد رها كرد. به شتاب بالاى تپه مىروم تا آنان را از خطر در كمين نهفته آگاه سازم، ليك چون به بالا مىرسم جز اندكى ديگر تير اندازى باقى نمانده و از سويى ديگر سوارانى كه به تاخت از فراسوى پيدا مىشوند. التهاب اين چند تن را فراگرفته و تيرهاى آنان زهرى را بر پيكرۀ سواران روان نمىسازد. ديگر فرصتى براى اندوهگينى نيست. به يكباره همه چيز فراموش مىشود ومسلمانان درقلّۀ دنيا باورى خويش گرفتار شدهاند و در اين ميان، براى ماندن بايد قربانى داد. انسانهايى چون حمزه انتخاب و به قتلگاه بىخبرى گروهى ديگر فراخوانده مىشوند.
دنيا دوستى، جان پاكانى چون حمزه را گرفت
نا اميدى و شكست، جا پاى پيروزى نهاده است. حمزه كشته شده و پيامبر زخم برداشته، بحران سپاه اسلام را دربرگرفته، ليك خبر زنده بودن محمد صلى الله عليه و آله نيرويى فزونبخش در دلها جارى مىسازد تا دشمن را به عقب براند. جنگ تمام شده و ديگر