65نسيم به گوش جان نمىرسد. بادى سوزان آميخته در سكوت، وجودم را عرصۀ جولان خود ساخته و من در برابر اين هنگامه بى ارادهام. آه، خداى من! درختان، خيابان و... و در كمتر از ثانيهاى بازهم گرفتار در بيابان، بيرون از مدينه!
فريادى مرا به خود مىآورد. سر بالا مىآورم و تيه خشك را در پى هم نفسى مىكاوم. آنسوتر، زير افق، سياهى بسيارى نمايان است. به تك مىدوم آميخته از شوق، هنوز آن فرياد را مىشنوم اما او از چيزى ديگر سخن مىگويد. مىايستم و گوش فرا مىدهم.
آرى او مبارز مىطلبد. كنجكاو مىشوم مگر آنجا جنگى نزديك است كه چنين مبارز خواهى سكوت صحرا را مىشكند؟! به چند قدمى مىرسم، در كنار پايم خندقى كندهاند چون هلال ماه و در دو طرف، در آنسوى، لشكرى فراوان از جنگاوران، آراسته به لباس رزم وتَرگ بر سرنهاده و سوارانى كه قرار از كف دادهاند و تنها در پى يك بهانهاند براى سوزاندن و نابود كردن. و در اين سوى، سپاهى كوچك شمشيرها بر زمين كشيده، اندك جنگاورى در ميانشان به چشم مىخورد امافرمانده اين سپاه برترين مخلوق خداست ونشانۀ او برزمين، چهرۀ پيامبر در هم فرو رفته و از گستاخى سوار بر اسب به ستوه آمده، نگاهى به رزم آوران خويش مىاندازد و مىفرمايد: در ميان شما جوانمردى نيست كه پاسخ هرزهگويىهاى او را بدهد...؟! ندايى نمىآيد. هراس از برخورد با عمرو همه را ترسانده، تنها يك كس دست برنيام مىبرد، ليك