55نمايان شده و آرزوهاى نفسانى و پندارهاى ابليسى چشم بينا و وجدان و خرد را كور كرده است. حسن عليه السلام در خانه هم تنها مانده و خروش بيداد ستيزش در و ديوار رنگ گرفته را شفاف نمىسازد.
گامهايى آشفته، دستانى لرزان به سوى اتاقكى در انتهاى راهرو، با ذهنى در جنگ با خويشتن از آنچه لحظهاى بعد روى خواهد داد؛ هراسى دامنهدار در نگاهش موج مىزند. واهمه از زشتى كردار، ليك خيال جاى گرفتن دردربار و هم دوشى با بدسرشتان نيك رخسار عقل از او ستانده و قدم در مبارزه با تجلّى ارادۀ خداوند بر زمين نهاده است و هر آن است كه لختههاى خونِ صبورترين بندۀ پروردگار، بر تشت بالا و پايين شود. سم كين از دامن يك زن برمىخيزد. يك همدم و هم نفس و گوهر وجودى گيتى را در كام رؤياهاى ننگين خود فرو مىبرد و در پى تابوتش تيرها را روان مىسازد تا بر پيكر بىجان او نيز هميارى پيدا نشود...! واى بر تو اى مدينه! كه تيرهارا نگريستى و حتى لبخندى تلخ برلبان همنشينانت جارى نشد...!
مدينه! تو چه كردى با خاندان رسول؟!
مدينه! تو زيبا بودى. گامهاى پيامبر را بردوش مىكشيدى و چون از ديار هجرت نمود او را در آغوش كشيدى. خانۀ دو يتيم را پيشكش كردى براى مسجدِ او. سخنهاى او هنوز در دالانهاى حلزونى گوشهايت طنينانداز است كه با اهل من مدارا كنيد و آنان