50كشيده و خاك كوچهها بر سياه جامهاش نشسته، آيا هنوز فرياد جگر سوز او را به ياد دارى كه چگونه ستونهاى مسجد را از بيم مىلرزاند، ليك گوشهاى موم بستۀ مردمانت هيچ نمىشنيد:
اى مردم، چه شتابان بهسوى سخن باطل روى آورديد و از عمل زيانبار باكى نداريد. آيا در قرآن تدبّر نمىكنيد؟ يا اينكه بر دلهاى شما مهر زده شده است...!
صداى فاطمه اندوهگين و چهرهاش از اشك رنگين، آنگاه كه ياد پدر مىكند؛ با رحلت او تاريكى بر زمين چيره شد و ستارگان در مصيبتش رنگ باختند، اميدها مرده و كوهها فرو افتادهاند، حريمها شكسته شده و حرمتها نيز با مرگ او مردهاند. آهاى پسران قيله! آيا درست است كه ارث من پايمال شود، در حالىكه شما مرا نگريسته و سخنم را مىشنويد؟
بانوى گيتى از كدامين ارث سخن مىراند؟ فدك؟! باغى رها در آن طرف مدينه، در دور دست. خشم زهرا براى تكه زمينى كوچك مىتپد و چنين آشفتهوار كوچههاى مدينه را مىدود؟! نه، فدك بهانهاى است براى آغاز يك نهضت و خروش بر ذهن نيرنگخوى امت؛ آنان كه خود را وقف دين مىنامند، كه فاطمه را احتياجى به خرم باغى در افق نيست!
فريادش سخن از حكايت ديگرى دارد. او به پا خاسته براى يك هدف و بينش.
در طلب حقّ انسان كمر راست كرده وبراى نجات بشر در زير