49آويختهاند و مىگويند: ما او را دوست داريم مانند ديگران!
و او تنها مانده، تكيهگاهش بر دوشهايش سنگينى مىكند و پيكر آزردهاش به پدر بازگردانده شده يارى در كس نمىبيند، تنها چند انگشت كه نمىتوانند مشت شوند و به پا خيزند.
آى مدينه! بيدار شو، لباس سستى از تن بر كن، ترس به كنارى نه. با بهترينِ خويش بىمهرى مكن. قيام كن.
نگاه كن. كوچههاى تنگ تو شاهد خواهند بود بر بىمروّتى رهگذرانت، آنگاه كه مهربانترين مادر را با دلى پريشان و ديدهاى نگران، تنى كبود و سياه از جفاى در و ديوار، از ميان ديوارهاى در آغوش گرفتهات خراشيده پيكر به فردا رهسپار مىشود و شكوههاى ناگفتۀ خود را به آخرين رسول خواهد گفت...! و آيا تو اى شهر پيامبر! تاب نفرين او را دارى...؟! مگر كلام او را بهخاطر ندارى كه هر روز زمزمه مىكرد: فاطمه عليها السلام پارۀ تن من است. هركس او را شادمان سازد مرا شادمان ساخته و هركس او را بيازارد، مرا آزرده كرده، فاطمه عزيزترين مردم براى من است...!
و تو اى مدينه، اى گذرگاه قرآن، اى دار الحكومۀ پيامبر، عزيزترين مردم را در پيچ كوچههايت تنها رها كردى و در برابرش قد بر افراشتى. فدك را در مالكيت خويش خواندى و او را به مبارزه طلبيدى براى بازپس گرفتن حق خود؟! اصالت بر باد رفتۀ شريعت اسلام، فاطمه را نگريستى. ايستاده قامت، چادر برزمين