40نيست و گذشت روزگار غبار نسيان را بر پوستۀ ديوارهاى گِلى نپوشانده است. اين كوى بوى تازگى مىدهد. كهنگى از ديوارهاى غم زدهاش به مشام نمىرسد. همهجا رنگى ديگر است. سياهى واژهاى تهى است. درزهاى ترك خوردۀ ذهن مردمان در اين وادى بههم رسيده است. بوى ناخوشى ردّپايى ندارد، اما حسّى غريب وجودم را فرا گرفته و درونم را در التهاب خود به تلاطم واداشته است. نمىدانم رگههاى نگرانى از كدامين سرچشمه جان گرفته، هر گام كه پيش مىروم بارقههاى آتش زبانه مىكشد و جان مىسوزاند؛ گويى غمى جانكاه در پس كوچههاى بنىهاشم زوزه مىكشد؛ غمى كه تاريخ را در اشك خويش غرقه نموده و تلخى رنج آن دلها را در آتش عشق خويش سوزانده است؛ آتشى كه تا ابديت زبانه مىكشد. گويا مىبينم دلهايى را كه در اين تيه سربرهنه و پاى تاول زده، شتابان بهسوى اين وادى پناه مىآورند؛ آرى، كوى بنىهاشم.
ردّ پاى نيكترين بندگان خدا را بر پشت خاك سفت اين كوچه مىنگرم كه چگونه قدوم آنان را سرمه چشم مىكشند و ديوارهاى آن را كه چگونه سينه در برابر خورشيد مىكنند تا سايهاى اندك بر وجود آنان بيندازند. اهالى اين كوچه رنگ و بوى ديگرى به خود گرفتهاند. اينجا بوى خدا مىدهد...! اينان نسلى ديگرند. نسل ابراهيم. از تبار مردى كه چون در بوتۀ آزمايش الهى قرار گرفت و خوانهاى بسيار پشت سرنهاد، برگزيده شد به مقامى والاتر از