117بلندترين قلّه، آنجا كه جبلالنور مىنامند، در پاى دامنۀ آن ايستادهام.
گردن بالا مىكشم تا قلّه را به تصوير كشم. با اشتياق فراوان بالا مىروم، بدون لحظهاى درنگ، و سختى بالا رفتن از كوه برايم آسان مىنمايد. تنها به جلو مىنگرم و به پيامبر درود مىفرستم كه چه جايگاه دنج و زيبايى را براى پرستش برگزيده و دور از هياهو و نادانى مردم و پاى كشيده از فساد و زشتى جارى در شهر، پاهاى وجودى خويش به اينجا كشانده تا در سكوت آرامبخش آن، تنها به ياد پروردگار باشد و دل به سوى او پرواز دهد.
چند گام ديگر تا قلّۀ كوه نمانده و لحظهاى بعد در برابر عبادتگاه محمد مصطفى صلى الله عليه و آله خواهم ايستاد. از شكاف بالاى كوه مىگذرم و خود را به بالاترين نقطه، قلۀ كوه مىرسانم؛ همانجا كه غار حِرا در خلوت نشسته است. اتاقكى كوچك كه تنها يك نفر مىتواند در آن بايستد. به چنين جايگاهى خويش را در تاريخ مىرساند كه آن را غار مىگويند. كمال يك شكاف در كوه و شخصى كه در آن به نماز مىايستد و در برابر خداى خود به سجده مىافتد.
آرى، محمد صلى الله عليه و آله ، پاكترين بندۀ خدا در اين تنهايى به عروج مىانديشد و باورهاى فكرىِ خويش را به بالا مىكشاند. به هستى و چگونگىاش، به پستى و فرورفتگىاش و به ساختار و پيكرۀ گيتى فكر مىكند.
او مىداند و باور دارد كه تنها يك خدا بر اريكۀ هستى حكم مىراند و فرمان اوست كه همهجا را فرا گرفته و قدرتى كه جهان را