108شبى توفانى گِرد باد صحرا را در مىنوردد و جريان شن خاطرهها را مىپوشاند. سكوتى مرگبار بيابان را فراگرفته، زوزۀ باد بر كوير حكمرانى مىكند. ماه در پردۀ خاشاك فرو رفته، نورى كم سو باديۀ كويرنشينان را روشن ساخته است، ليك در خفاى شب پردامنههاى مكۀ نوظهور، دو تن به سويى مىروند، در پى آن بر و برقِ برخاسته از كمر آن پير، تو را به شك مىاندازد. نزديك مىشوى... آرى، او ابراهيم است و آنكه در كنار او؟ وى بايد اسماعيل باشد؛ همان كودك كه در سعى صفا و مروه شناختىاش، چه بزرگ شده، جوانى رشيد گشته اشت. اكنون در نيمههاى شب، آنها چه مىخواهند انجام دهند؟ و دشنۀ در كمر نهفتۀ پدر، نشان از چيست؟ جرقهاى در ذهنت ايجاد مىشود؛ اين داستان را جايى شنيدهاى، در ميان ورقهاى فرسودۀ تاريخ اين حادثه را خواندهاى.
آرى، خوب مىدانى كه ابراهيم بر فرمان خداى خويش، چنين مأموريت يافت. قربانى كردن ميوۀ دل خود براى رضايت خداوند و اين همان بلنداى تسليم اين دو بزرگمرد زندگى بشريت است در برابر ايزد منان. پاى نهادن بر علاقۀ پدرى. ريختن خون نيك فرزند خويش! واى چه كار سختى است! آدمى به كدامين مقام يقين بايد دست يابد كه چنين راسخ، دشوارترين فرمان را به اجرا در آورد.
ابراهيم آماده است و اسماعيل تسليم قضا، ليك خنجر تيزىِ خود را به فراموشى سپرده و ديگر نمىبرد...
و تو، اى گام نهاده بر جاى ابراهيم! بايد قربانى كنى آنچه را كه دوست مىدارى؛ براى خداى خويش. آزمايش سختى است