107خود را از ژرفاى وجود به سوى ابليس نشانه بگيرى و تارهاى تنيده از شهوت و رخوت، آزمندى و رياكارى و كج فهمى و بدانديشى را از پيكرۀ تراشيدهات به دور اندازى تا اينبار كه به سوى سرزمين مقدس مكه وارد مىشوى و مىخواهى طواف كنى ديگر خود برايت غريبه نباشد.
اكنون بايد قربانى كنى
بر جاى منشين كه كارى ديگر در پيش است، بايد قربانى كنى، يك حلال گوشت؛ شتر، گاو يا گوسفند را به زير تيغ برى و جان از آن بستانى. تو بايد موجودى را به قتلگاه هدايت كنى، جرعهاى آب و سپس خونى كه بر زمين منا ريخته مىشود واژههاى نامأنوس جارى است؛ كشتن، خونريزى و قربانى...
باورت نمىشود، پروردگار رؤوف تو فرمان بر قربانى داده! ليك بايد بپذيرى. ياد گرفتهاى كه سطحى نگر نباشى و پوستين را مبنا مپندارى؛ زيرا باور كردهاى كه اگر حج را از ديد عادى و سطحى بنگرى، كارى بيهوده خواهد نمود، هفت بار چرخيدن برگِرد يك خانه. هفت بار ميان دو كوه هروله كردن. در صحراها سرگردان شدن. هفت مرتبه به سوى ديوارى سنگ زدن و اكنون قربانى كردن. ليك انديشۀ تو از مادّىگرى و الحادگرى فاصله گرفته و ژرف انديشى و عمق گرايى را آموخته است. پس باز هم نيم نگاهى به درون بينداز و لايههاى انباشته بر ساختار اين كلام را بشكاف؛ چرا بايد قربانى كرد و چه چيز را؟