99رضا گفت: «سياهپوستها در شكار و نشانهروى حرف ندارن. فكر كنم تنها كسى كه درست زد به هدف همون بوده!»
راه افتاديم به طرف چادرهايمان. در حاليكه بين راه صحبتها دربارۀ ادامۀ اعمال حج بود و ما بايد امروز قربانى را انجام مىداديم.
وقتى از قربانگاه برگشتيم، سرتاپايمان خونى بود. با همان وضع زيردست جلال نشستم تا سرم را بتراشد. ناصرى و رضا هم در نوبت سرتراشيدن بودند. سرم را كه تراشيد به حمام رفتم و دوش گرفتم.
لباسهاى خونى احرام را درآوردم و لباسهاى پاك و معمولىام را پوشيدم.
هنوز خودم را توى آينه نگاه نكرده بودم. وارد چادر كه شدم صداى صلوات همه بلند شد. عدّهاى تبريك گفتند و روبوسى كردند. حالا شده بودم حاجمحسن. حاجآقاى اميرى يك قاچ هندوانه خنك جلوم گذاشت و دستى به سرم كشيد و مباركباد گفت. احساس نشاط و شادمانى مىكردم. تازه سفرۀ نهار را انداخته بودند كه ناصرى و رضا هم با سرهاى تراشيده وارد شدند. باز همان شور و حال بقيه بود كه صلوات فرستادند و تبريك گفتند.
بعد از نهار يك خواب دو ساعته حسابى چسبيد. عصر جلال دوربين را آورد و تعدادى عكس دستهجمعى گرفت. بعد از چادرها زديم بيرون تا گشتى در اطراف بزنيم.
ديگر كار بخصوصى نداشتيم. فردا و پس فردا را هم بايد در منا