95سرش را بلند كرد. نگاهى به ساعتش انداخت و گفت: «پس كى مىرسيم؟»
گفتم: «فعلاً تو عرفاتيم.»
دوباره چشمهايش را بست و سرش را روى كتفم گذاشت. گفتم «حيف نيست اين لحظهها رو به چرت بگذرونى. يه نگاهى به دوروبرت بيانداز ببين چه خبره!»
خميازهاى كشيد و گفت: «خستهام. خوابم مىآد!»
گفتم: «واسۀ خوابيدن هميشه وقت هست، قدر اين لحظههارو بدون ناصرى بعداً پشيمون مىشىها!»
سرش را بلند كرد. كش و قوسى به تنش داد. با حولۀ احرام عرق صورتش را پاك كرد و گفت: «تحمل گرما و بىخوابى رو ندارم.»
گفتم: همهاش همين دو سه روزه. بقيهاش سياحت و گشت و گذار و زيارته. سعى كن قدر اين لحظهها رو بدونى. ذكر خدا بگى و دعا بخونى.
لااقل به دور و برت نگاه كنى هيچ جاى دنيا اين همه آدم تو يه همچين بيابونى جمع نمىشن و اعمال مذهبى انجام نمىدن. همين چيزهاى حج ماندنى و عجيبه!»
ناصرى به فكر فرو رفت من هم سرم را به پشتى صندلى دادم و چشم به آسمان دوختم، آسمانى كبود كه ماه نرم و نوازشگر مىتابيد.
ساعت سه صبح به مشعر رسيديم. دشتى بين كوههايى نهچندان بلند كه در زير نور نورافكنهاى نارنجى مىدرخشيد با يك ميليون آدم سفيدپوش، مثل گلهايى كه در دشت روييده باشند. نسيم ملايمى