94
18
روز را در عرفات مانديم. عصر بعد از نماز مغرب و عشا راه افتاديم به سمت مشعرالحرام. غلغلهاى بود. هيچ چيز و هيچكس به نظم و قاعده نبود. همهچيز درهم و برهم. يك ميليون نفر با وسائل نقليۀ مختلف، آمادۀ حركت بودند. كنترل كاروان از دست حاجآقا اميرى و خدمهاش خارج شده بود. پيرمردها و پيرزنهاى كاروان خستهتر از همه بودند. تا چشم كار مىكرد، آدم و آهن بود كه در هم مىلوليد.
سوار اتوبوسهايمان شديم. سه اتوبوس سرباز. يكساعتى نشستيم تا چند مترى جلو رفت و دوباره ايستاد. ترافيك سنگين بود. مىگفتند تا خود مشعر همينطور است. فاصلۀ چند كيلومترى عرفات تا مشعر بين 8-7 ساعت طول كشيد. عدّهاى پيشنهاد دادند پياده بروند. حاجآقا طلوعى قبول نكرد و گفت: «گم مىشويد.»
ناصرى بغل دستم نشسته بود و چرت مىزد. سيخونكى زدم و گفتم:
«چته بابا، الان وقت خوابه!»