86لبخندى زد و رفت. دوباره كاغذ و قلم را به دست گرفتم و مشغول شدم. تهيۀ تعدادى شعار براى نوشتن روى پلاكارد به عهدۀ من بود. ديروز صبح در جلسۀ تعاون كارها تقسيم شده بود. از جمع ما تنها ناصرى هيچ مسئوليتى را نپذيرفته بود از صبح هم رفته بود طبقۀ پايين تا دخالتى در امور ما نداشته باشد.
همينطور مشغول نوشتن بودم كه سروكلهاش پيدا شد. شتابزده در را باز كرد و آمد تو. گفتم: «چه خبره ناصرى! لشكر جن دنبالتن؟»
نفسنفس مىزد. گفت: «كاش لشكر جن بودن. گفته بودم كه دست از اين كارها بكشيد.»
كمى نگران شدم. گفتم: «حالا مگه چى شده؟»
گفت: «چى مىخواستى بشه. شرطهها جلال رو جلو در هتل گرفتن.
مىخوان عكس و پوسترهاى همراهشو از چنگش دربيارن.
بلافاصله از جا پريدم. پلهها را يكى در ميان طى كردم تا رسيدم به دم در. دو نفر شرطه باتوم به دست جلو در ايستاده بودند، مانع ورود جلال به هتل مىشدند. از بين آنها گذشتم و كنار جلال ايستادم. جلال پوسترها را زده بود زير بغلش. با يكى از شرطهها جر و بحث مىكرد. غير از من، چند نفر ديگر هم دور جلال ايستاده بودند.
با آمدن حاجآقا طلوعى اوضاع كمى آرام شد. حاجآقا طلوعى شروع كرد به حرف زدن با آنها. آرام و شمرده حرف مىزد. با اشارۀ جلال چند نفرى جلو آمديم و اطراف حاج آقا و شرطهها را گرفتيم. مدتى طول كشيد تا شرطهها متوجه غيبت جلال شدند. وقتى فهميدند كه جلال رفته