85
16
امروز كاروان حال و هواى تازهاى داشت. رفت و آمدها زياد بود.
چند نفرى داخل راهرو مشغول نوشتن شعار روى پارچه بودند. از ته راهرو صداى تخته و چكش مىآمد. مجيدى و رضا مشغول ساختن پلاكارد بودند. حاجآقا طلوعى آرام و قرار نداشت. يك جا بند نبود. كارها را هماهنگ مىكرد. گفته بود: «بايد سنگتمام بگذاريم. امروز، روز انجام يكى از تكاليف بزرگ حج است.»
از جلال خبرى نبود. از صبح نديده بودمش. از حاجآقا طلوعى سراغش را گرفتم. عرق پيشانىاش را پاك كرد و گفت: «رفته يه مقدار عكس و پوستر بياره. الان ديگه پيداش مىشه!»
بعد راهش را گرفت كه برود؛ امّا چند قدمى كه رفت، برگشت و گفت: «راستى! اون متنهايى رو كه قرار بود بنويسى چى شد؟»
گفتم: «مشغولم حاجآقا. چندتايى رو نوشتهام. بقيهاش رو هم تموم مىكنم.»