72ناصرى چپچپ نگاهش كرد و گفت: «حال و حوصلۀ شوخى ندارم.»
گفتم: «كشتىهات كه غرق نشده باباجون، بگو مشكلت چيه؟ شايد كارى از دستمون بربياد.»
زانوهايش را به سينهاش چسباند. دستهايش را دور آن حلقه زد و گفت: «كى گفته من مشكل دارم! يعنى آدم حق نداره توى اين اتاق واسۀ خودش فكر و خيال كنه؟»
گفتم: «ببخشيد! فكر كرديم شايد مشكلى، چيزى دارى.» در همين لحظه تقّهاى به در خورد. جلال يااللّٰهاى گفت و وارد شد. خيس عرق بود.
گفت: «مىشه اون كولر رو چند لحظه خاموش كنم؟»
مجيدى بلند شد. كولر را خاموش كرد. گفتم: «كجا بودى اين وقت روز؟»
با دستمال، عرق پيشانى و گردنش را پاك كرد و گفت: «رفته بودم حرم، غوغايى بود.»
گفتم: «اين وقت روز؟ اون هم توى اين گرماى بالاى 40 درجه؟»
گفت: «خب، نمىشه كه همهاش تو هواى خنك بريم، صلاة ظهر هم خودش مزهاى داره.»
ناصرى از جا بلند شد. از اتاق بيرون رفت. ما گرم صحبت بوديم كه با سينى چاى برگشت. اول سينى را جلوى جلال گرفت. من و رضا با تعجب به هم نگاه كرديم، از ناصرى بعيد بود كه چنين كارى بكند. آن هم با لبخندى كه روى لبش بود، اصلاً شبيه ناصرى چند دقيقه پيش نبود.