69ناصرى من مىدونم درد تو چيه. اينكه اومدى و پشت سر اين و اون صفحه مىذارى، بهانه است.»
گفت: «حالا دكتر هم شدى؟»
گفتم: «جدى مىگم.»
گفت: «خوب بگو ببينم.»
گفتم: «مشكل تو اينه كه بيكارى. از بيكارى هم حوصلهات سر رفته، به جاى اينكه برى حرم و اونجا بشينى و عبادت كنى، هى مىرى تو نخ ديگرون. بهترين كار اينه كه خودتو به يك كارى سرگرم كنى.»
پرسيد: «مثلاً چه كارى؟»
رضا پيشدستى كرد و گفت: «مثلاً مثل من كتاب بخونى.»
گفت: «حال و حوصلۀ مطالعه رو ندارم.»
گفتم: «اهل نوشتن هستى؟»
گفت: «كه مثل تو بشينم و قصه بنويسم؟»
گفتم: «نه! كه مثل من بشينى و خاطرات خودتو بنويسى.»
گفت: «آخه اين كار چه فايدهاى واسۀ آدم داره؟»
گفتم: «مثل گرفتن عكسه. يه چيز موندنى. بشين و چيزهايى رو كه ديدى و جاهايى رو كه رفتى بنويس. اين نوشتهها ممكنه الآن ارزش زيادى نداشته باشه ولى وقتى برگشتيم و دلمون واسۀ اينجا تنگ شد، با خوندن اين خاطرات كلى شارژ مىشى. با اين كار هم از بيكارى در مىآيى و در جاى مقدسى مثل مكّه و مدينه گرفتار غيبت و گناه نمىشى