59سرما و گرما را بذارين براى بعد. اگه موافقيد بخوابيم.»
كسى مخالف نبود. تشكهاى ابرى را پهن كرديم. ناصرى هنوز دلخور بود. ديرتر از همه تشكش را انداخت و برق را خاموش كرد و دراز كشيد، خوابم نمىبرد. باز فكر و خيال بود كه به سرم هجوم مىآورد. چند روز ديگر مراسم حج تمتّع شروع مىشد و بعد بايد بر مىگشتيم ايران.
ميل رفتن و دل كندن نداشتم. امّا از طرفى دلم براى بچه هام تنگ شده بود. مىدانستم اگر قدر اين لحظهها را ندانم، بعد وقتى برگشتم، پشيمان مىشوم كه ديگر كار از كار گذشته است و جبرانش نمىشود كرد.
با همين فكرها خوابم برد كه يكباره از شدت گرما بيدار شدم.
خيس عرق بودم. تنم ليچ شده بود. نيمخيز شدم و در سايۀ روشن اتاق چشم به كولر دوختم. كسى آن را خاموش كرده بود.
تصميم گرفتم روشنش كنم؛ امّا چشمم كه به ناصرى افتاد، منصرف شدم. فهميدم كه ناصرى كولر را خاموش كرده است.
دوباره دراز كشيدم. خواب از سرم پريده بود. فكر و خيال هم رهايم نمىكرد. تازه چشمهايم گرم شده بود كه رضا بلند شد با غرولند كولر را روشن كرد. دوباره جريان خنك هوا به گردش درآمد و من در خنكاى آن به خواب رفتم.
تا صبح چند بار از گرما و سرما بيدار شدم. سرم سنگين و تنم كوفته بود. درد خفيفى در ناحيۀ گلويم احساس مىكردم. ناصرى هم با چند عطسه از خواب بيدار شد و با عصبانيت كولر را خاموش كرد با غرولند ناصرى رضا هم از خواب بيدار شد. خواست حرفى بزند كه عطسه امانش