60نداد. بحث بين رضا و ناصرى بالا گرفت. هركدام از آنها مىخواست تقصير سرماخوردن جمع را به گردن ديگرى بيندازد. مداخله كردم و گفتم: «به جاى اين حرفها بلند شويد تا نمازتان قضا نشود.»
بعد از صبحانه همه سراغ درمانگاه را گرفتيم. آن روز به علت سرماخوردگى و كوفتگى بدن از رفتن به حرم محروم شديم. حالا هم رضا و هم ناصرى فهميده بودند كه لجبازى آنها چه بلايى سر خودشان و سرِ ما بيچارهها آورده بود. در حاليكه اگر يكى از آنها به خاطر منافع جمع كوتاه آمده بودند، هيچكدام گرفتار اين مشكل نمىشديم.