58ششمش را كه زد، با عصبانيت كولر را خاموش كرد و گفت: «تحمل گرما بهتر از اينه كه همهمون سرما بخوريم و بيفتيم تو رختخواب.»
با دستمال كاغذى بينىاش را پاك كرد. پستهاى در دهنش گذاشت و گفت: «من اصولاً با روشن بودن كولر مخالفم. سرما باعث مريضى و هزارويك جور بدبختى مىشه.»
رضا كلافه بود. معلوم بود كه مىخواهد بحث و برخوردى پيش نيايد. گفت: «باشه آقاى ناصرى. ما به خاطر تو كوتاه مىآييم.»
بعد به خاطرهاش ادامه داد. خاطرهاى بود از دوران سربازىاش. همه سراپا گوش بوديم. من كمى احساس گرما مىكردم. امّا به روى خودم نياوردم. رضا كه خاطرهاش را تمام كرد، بلند شد كليد كولر را زد و گفت:
«بابا مُرديم از گرما!»
ناصرى انگار دمغ شد. خودش را از جمع كنار كشيد و زير دريچۀ كولر نشست. گفتم: «چيه؟ مثل اينكه دلخور شدى؟»
گفت: «نه! باد كولر اذيتم مىكنه. مىترسم تلپ بشم توى رختخواب و از اعمال حج وابمونم.»
رضا صورتش را رو به باد كولر گرفت و گفت: «من برعكس تو به گرما حسّاسيت دارم. ببين چه بادى داره. كولر هم فقط كولر گازى.»
ناصرى گفت: «مسأله داشتن يا نداشتن حسّاسيت نيست. تحمل گرما بهتر از سرماييه كه مريضى به بار مىآره. بخصوص در اين جور سفرها كه بايد خيلى مواظب خودمون باشيم.»
رضا خواست جوابش را بدهد. پيشدستى كردم و گفتم: «حالا بحث