51الَمشنگهاى به پا شد...»
حاجآقا طلوعى هم خندهاش گرفت. پيرزن خوشصحبتى بود. بعد از اينكه ماجرا را تعريف كرد از بوى بد اتاقها گفت و از اختلافنظر هماتاقيها در روشن يا خاموش بودن كولر.
حاجآقا طلوعى سفارشهايى به خدمه كرد. قرار شد خانمها توى راهرو جمع شوند تا خدمۀ مرد براى پيداكردن سوراخهاى موش بيايند بالا.
در راه بازگشت گفتم: «حالا مىخوايين چه كنين حاجآقا؟»
تبسّمى كرد و گفت: «به اميد خدا مشكل رو حل مىكنيم.»
برگشتيم به اتاقهايمان. جلال هم رفت و قرار گذاشتيم براى نماز برويم حرم.
بعد از نماز كه برگشتيم، نهار خورديم و بعد به دستور حاجآقا اميرى همه در راهرو طبقه سوم جمع شديم. مردها جلو و خانمها عقب راهرو نشستند. حاجآقا اميرى بلندگوى دستى را جلو دهانش گرفت. اول به همه زيارتقبول گفت و بعد مسائل مربوط به بازديدها و خريدها و حملونقل را شرح داد تا اينكه حرف را كشاند به مسئلۀ هتل و مشكلاتى كه به وجود آمده و يا خواهد آمد. گفت كه چنين مسئلهاى به ندرت اتفاق مىافتد و حاجىهاى ايرانى از بهترين امكانات رفاهى نسبت به ساير كشورها برخوردار هستند. يكى از پيرمردهاى كاروان بلند شد و در اعتراض به حرفهاى ايشان گفت كه چند بار است به حج مشرف مىشود، هيچوقت در جاى به اين بدى اسكان نداشته. به عنوان مثال مسألۀ موش داخل اتاق