50جيغ و فرياد از طبقۀ خانمها بلند شد. از اتاق زديم بيرون. حاجآقا طلوعى را توى راهرو و جلو راهپله ديديم. هراسان بود. گفت: «چى شده؟ شماها خبر ندارين؟»
كسى باخبر نبود. چند بار گفت: «يااللّٰه» و از پلهها بالا رفت. ما هم به دنبالش راه افتاديم. صداى جيغ و فرياد قطع شده بود. امّا همهمه و سروصداى زيادى از طبقۀ بالا به گوش مىرسيد.
صداها از تو راهرو مىآمد. قبل از ورود به راهرو ايستاديم. حاجآقا طلوعى يااللّٰه بلندى گفت. يكى از خانمهاى خدمه جلو آمد. برخلاف ما كه نگران بوديم، تبسّمى بر چهره داشت. حاجآقا طلوعى پرسيد: «چى شده حاجخانم؟ اين سروصداها واسۀ چى بود؟»
گفت: «چيزى نبود حاجآقا. تو يكى از اتاقها يه موش ديده شده. من البته خودم نديدم. ميگن خيلى درشت بوده!»
همه وارفتيم. آن هول و هراس و اين خبر! امّا حاجآقا طلوعى برخلاف ما كه خنديديم، لبش به خنده باز نشد. خيلى جدى بود. گفت:
«مطمئنيد كه موش بوده؟»
قبل از اينكه جوابى بشنود، يكى از خانمها جلو آمد. پيرزنى بود كه چادرنمازش را به كمر بسته بود. جارو و خاكاندازى به دستش بود.
گفت: «خودم با اين چشام ديدم حاجآقا. اول فكر كردم، گربه است.
حيوونى چرخى دور اتاق زد. در بسته بود و راه فرار نداشت. شش نفر تو اتاق بوديم. خوب من خودم بچّۀ دهاتم. از اين چيزا نمىترسم. پا شدم درو باز كردم تا بره بيرون. موشه كه زد بيرون نگو رفت تو اتاق بغل. چه