49ساعتى از وقت ما را گرفت. فشار آب كم بود. تعداد حمامها هم همينطور. رعايت نوبت، منوط به ايستادن در صف بود. امّا تشكيل صف، جلو در حمام صورت خوشى نداشت. با اين حال چند نفرى كه كم تحملتر بودند، پشت در حمام ايستادند.
توى اتاق بودم كه جلال آمد. اول صحبتها درباره حرم بود و احساسى كه در لحظۀ اول ورود به كعبه داشتيم، بعد بحث كشيد به مسئلۀ جا و مكان و شكل حمل و نقل حجاج از محل اقامت به حرم و اماكن ديدنى مكه. جلال گفت كه چندان در جريان كارها نيست و مسائل رفاهى در اينجا با مدينه تفاوت دارد. بعد اشاره كرد به مسئلۀ برائت از مشركين كه بايد به خاطر آن سختيها را تحمل كرد.
حرفهايش قانعكننده بود. بايد مشكلات مسئول كاروان را مشكل خودمان بدانيم. بخصوص آن مشكلاتى را كه دولت سعودى به وجود مىآورد. به قول جلال مشكلات ما در جهان اسلام بنيادى است و ما مجبوريم براى اينكه مراسم حج مناسبى داشته باشيم، از برخى حق و حقوقهايمان بگذريم.
گفتم: «اين حرفهايى رو كه مىزنى همه نمىدونن. خوب بود در جمع گفته مىشد تا بعضىها فكر نكنن خداى نكرده سهلانگارى يا تعمّدى در بين بوده.»
گفت: «قراره امروز بعد از نماز حاجآقا اميرى همه رو جمع كنه و توضيح بده تا سوءتفاهمى پيش نياد.»
صحبتها كمى طول كشيد. جلال خواست برود كه ناگهان صداى