48بزنم. جمع در سكوت غرق بود.
از «باب السّلام» وارد شديم. هر چه به كعبه نزديكتر مىشديم طپش قلبم بيشتر مىشد. به محض اينكه نگاهم به كعبه افتاد، تنم سست شد.
زانو زدم و بر زمين سجده كردم. گريه آرامم كرد. ديگر از آن دلهره و اضطراب خبرى نبود. برخاستم و رو به قبله ايستادم.
خيلى خودمانى با خدا حرف زدم. خدا را به خودم خيلى نزديك حس مىكردم. جلوتر رفتم. در طول طواف چشم از كعبه بر نداشتم. نماز طواف را كه خواندم در كنار چاه زمزم تن را به آب زمزم تبرّك كردم و بعد سعى بين صفا و مروه را با سبكبالى طى كردم.
در تمام طول اين مدت با خود و در خود نبودم. با اينكه شب بين راه نخوابيده بودم؛ امّا خواب و خستگى را احساس نمىكردم. حال خوشى داشتم. بعد از عمل تقصير رفتيم به هتل. هتل كه چه عرض كنم. جايى شبيه مسافرخانههاى ناصرخسرو خودمان. يك ساختمان كلنگى زهوار دررفته در يك محلۀ دور از حرم. بعضىها به حاجآقا اميرى اعتراض كردند. توضيح داد كه ادارۀ مسكن حج، از ماهها قبل درصدد تهيۀ اماكن مناسب براى حجاج بود. امّا امسال دولت عربستان مشكلاتى براى عزيمت اين گروه به وجود آورد، وقتى هم اجازۀ سفر داده شد كه جاهاى مناسب را كشورهاى ديگر گرفته بودند.
چارهاى نبود. بايد تحمّل مىكرديم. به قول حاجآقا طلوعى، اصل خانۀ خداست. باقى همه بهانه است.
ساكها را داخل اتاقها گذاشتيم. گرفتن دوش و خارج شدن از احرام