46گفتم: «آخه پس نمازمون چى مىشه؟»
گفت: «حالا يك دفعه كه هزار دفعه نمىشه. بريم.»
خودش راه افتاد من هم با دلخورى و دودلى راه افتادم به دنبالش.
داشتيم از ضلع جنوبى بقيع مىگذشتيم كه حاجآقا طلوعى و جلال را ديديم. با سرعت و تقريباً با حالت دو داشتند به طرف مسجد مىرفتند. ما را كه ديدند لحظهاى ايستادند. با تعجب نگاهمان كردند. حاجآقا طلوعى گفت: «دست شما درد نكند آقا محسن. درست وقت نماز جماعت كه همۀ حاجىها رو به مسجد مىرن، شما پشت به مسجد پيامبر مىرين به طرف هتل.»
اين را گفت و راه افتاد. جلال هم نگاه معنى دارى به من انداخت و رفت.
با غيظ نگاهى به رضا انداختم و گفتم: «اين هم از دست گل تو!»
رضا جوابى نداشت كه بدهد. سرش را به زير انداخت و راه افتاد.
من هم به دنبالش. در حالى كه اين بار عرق شرم خيسم كرده بود.