45بريم خريد، حالت جا مىآد.»
گفتم: «قصد خريد ندارم.»
گفت: «بابا فقط يه امروز اينجاييمها؟ نمىخواهى يه مقدار هم توى مدينه خريد كنى.»
با هم راه افتاديم. از اين مغازه به آن مغازه. رضا اهل جنس خريدن نبود. فقط چانه مىزد و بعد راهش را مىكشيد و مىرفت سراغ مغازۀ ديگر.
نگاهى به ساعتم انداختم و رو به رضا گفتم: «بسه ديگه رضا. بريم كه نزديك ظهره و تو حرم جا واسۀ نماز پيدا نمىشه.»
گفت: «باشه. بذار چند مغازۀ ديگه رو سر بزنيم.»
تنم خيس عرق بود. كلافه شده بودم. آن قدر از اين بازار به آن بازارچه رفتيم كه صداى اذان ظهر بلند شد. گفتم: «اگه تو نيايى من مىرم.
نمىخوام نماز جماعتو از دست بدم.»
مقدارى خرت و پرت خريده بود. يكى از نايلونها را داد دستم و گفت: «بريم.»
راه افتاديم به طرف حرم. غلغلهاى بود. داخل شبستانهاى مسجد جا براى ايستادن نبود. شرطهاى كه دم در ايستاده بود گفت كه جا نيست.
و با دست اشاره كرد به محوطۀ جلو شبستان.
رضا گفت: «مگه مىشه توى اين آفتاب داغ ايستاد به نماز.»
گفتم: «چاره چيه؟ تقصير خودت بود كه طولش دادى.»
گفت: چارهاش اينه كه راه بيفتيم به طرف هتل.»