44«هذا قرآن حرام؟ لا متبرك؟»
برگشت و نگاهم كرد و گفت: «هذا قرآن الكريم. متبرك!»
قبلاً حرف را آماده داشتم. گفتم: «هذا اوراق. هذا اوراق متبرك!»
منظورم را فهميد. امّا چيزى به عربى گفت و به سينهام مشت زد. من هم كه عصبانى شده بودم با صداى بلندى گفتم: «آخه تو چه كارهاى براى مردم تعيين تكليف مىكنى؟»
شانهام را گرفت و هولم داد عقب. كم مانده بود پرت شوم روى مردم. به سختى تعادلم را حفظ كردم. نگاه پرغيظى به او انداختم. آمدم عقب، امّا طولى نكشيد كه توسط دو مأمور نظامى از داخل حرم پرت شدم به بيرون.
گيج و پكر و عصبى، گوشهاى نشستم. حاجآقا طلوعى بارها تذكر داده بود كه با مأمورين سعودى درگير نشويم. بخصوص دور و بر حرم پيامبر و قبور ائمه در بقيع. امّا گاهى آدم برخوردهايى مىبيند كه كنترلش را از دست مىدهد.
هنوز يك ساعتى به شروع نماز باقى مانده بود. از جا برخاستم تا گشتى در بازارچههاى اطراف بزنم. حال و هوايى عوض كنم و برگردم.
جلو يكى از مغازهها رضا را ديدم. داشت سر قيمت جنسى با مغازهدار چانه مىزد. مرا كه ديد دستم را گرفت و گفت: «خوب شد ديدمت. دو نفرى بهتر مىشه خريد كرد.»
گفتم: «حال و حوصلۀ اين كارها رو ندارم.» بعد قضيۀ برخوردم را با مأمور سعودى شرح دادم. خنديد و گفت: «اى بابا اين كه دلخورى نداره