42
8
هر روز كه مىگذشت ازدحام زائرين در حرم زيادتر مىشد. پاتوق ايرانيها بيشتر در داخل صحن اصلى مسجدالنبى و پشت محراب بود.
عدهاى هم روى سكوى باريكى بين حرم و محل اصحاب صفّه، مشغول نماز و دعا بودند. هميشۀ خدا تعدادى عرب چپيهپوشِ بداخلاق در اين قسمت مىايستادند و به محض اينكه دستى دراز مىشد تا حرم پيامبر را لمس كند، فرياد مىزدند: «حاجى حرام. حاجى حرام.»
يك روز پيش از نماز روى سكو نشسته بودم كه حركت مشكوك زائر بغل دستىام، نظرم را جلب كرد. پيرمرد اهل تركيه بود. سرش را تراشيده بود. امّا محاسن بلند و سفيدى داشت، با چشمان آبى روشن. كمى بىقرار بود. روى پايش جابهجا مىشد و چشم از مأمور سعودى كه چند قدم بالاتر ايستاده بود، برنمىداشت. زيرچشمى حركتش را زير نظر گرفتم. بعد از اينكه چند بار نيمخيز شد و نشست، بالاخره بلند شد. خيزى به جلو برداشت و دستش را به شبكۀ فلزى حرم قفل كرد. صورتش را به