155درون آن با ازدحام بيشترى روبهرو شديم. حجاج در تمام صحن مسجد، كه شايد بالغ بر چندين هزار متر مربع مىشود، خوابيدهاند.
براين اعتقادند كه خواب در مسجد مشكلى ندارد و بى اشكال است. در مسجدالحرام هم وضع همين گونه است و البته اينجا شلوغتر... به حدّى كه جايى حتى براى نماز خواندن يافت نمىشود.
نگاهى به يكديگر كرديم و در اين فكر بوديم چه كنيم، كه بالاخره جايى باز شد براى نماز خواندن و تك تك نماز خوانديم و مسجد را ترك كرديم.
وقتى براى هر چادرِ جمعى در منا چند هزار ريال سعودى دريافت مىشود، بايد هم چنين وضعى در صحن مسجد و بيرون از آن ايجاد شود. بيرون از مسجد در محوطهاى كه تا جمرات هنوز اندكى فاصله است، چندين دستشويى عمومى ساختهاند.
اطراف اين دستشويىها آلودگى به بحرانىترين حالت خود رسيده و ورود به آنرا جرأت نكرديم، حتى براى تفحّص! و فقط حدس زديم كه اندرون آن چه خبر است و لابد رنگ رخساره خبر مىدهد از سرّ درون!... گذشتيم و حالا تقريباً آفتاب هم طلوع كرده بود.
نيّت آخرين رَمْى را هم از ذهن گذرانديم و هفت سنگ به هر كدام از جمرات... حالا ديگر در پرتاب سنگها تجربه بيشترى داشتيم و هدفها كمتر به خطا مىرفت. جانب بيمارستان را در پيش گرفتيم.